


کتاب هر دو در نهایت می میرند اثر آدام سیلورا ترجمه فاطمه حسینی راد انتشارات یارنیک
- موضوع: رمان آمریکایی
- نویسنده: آدام سیلورا
- مترجم: فاطمه حسینی راد
- ناشر: یارنیک
- تعداد صفحه: 232
- قطع: رقعی
- نوع جلد: شومیز برجسته
- نوع کاغذ: بالک روسی
کتاب هر دو در نهایت می میرند رمانی جذاب و قابل تامل است که توسط نویسنده تحسین شده آدام سیلورا نوشته شده است. سیلورا که به خاطر داستان سرایی پر احساس خود شناخته می شود، به اعماق احساسات انسانی می پردازد و مضامین عشق، از دست دادن و اجتناب ناپذیر بودن مرگ را بررسی می کند. سیلورا با ترکیبی از نثر دلخراش و شخصیتهای فریبنده، روایتی تند را ارائه میکند که خوانندگان را به تأمل در پیچیدگیهای زندگی و قدرت ارتباط انسانی رها میکند.بخشی از کتاب هر دو در نهایت می میرند
متئو تنها در اتاقش نشسته بود و به تماس بازیگران مرگ در تلفنش خیره شده بود. سنگینی مرگ قریب الوقوعش بر سینه اش نشست و نفسش را ربود. این احساس عجیبی بود، چون میدانست زمانش رو به اتمام است، در حالی که او در این لحظه پایانی یخ زده، جهان به حرکت خود ادامه خواهد داد. او همیشه محتاط بود، پسری که قوانین را رعایت می کرد و از خطرات دوری می کرد. اما اکنون که با قطعیت مرگ و میر خود مواجه شد، متوجه شد که عمر خود را صرف امنیت کرده است و هرگز واقعاً هیجان زنده بودن را تجربه نکرده است. پشیمانی در ذهنش هجوم آورده بود، پشیمانی برای فرصت هایی که هرگز به دست نیاورده بود، ماجراهایی که هرگز شروع نکرده بود. متیو با نفس عمیقی تصمیم گرفت. او قرار نبود به ترس اجازه دهد آخرین ساعات زندگی اش را دیکته کند. دستش را به سمت تلفنش برد، مخاطبینش را مرور کرد و یکی یکی شروع کرد به گذاشتن پیام های صمیمانه برای افرادی که زندگی او را تحت تأثیر قرار داده بودند. کلماتی که از او سرازیر شد، سیلابی از احساسات و احساسات دیرینه ای که او همیشه از بیان آنها می ترسید را جاری کرد. همانطور که او آخرین پیام خود را ضبط می کرد، نمی توانست به همه چیزهایی که از دست می داد فکر کند – خنده دوستانش، طعم غذاهای مورد علاقه اش، گرمای خورشید روی صورتش. غم بزرگی بود، دانستن اینکه دنیا بدون او ادامه دارد و حضورش در خاطره ها و عکس ها محو خواهد شد. اما در میان غم، بارقهای از امید نیز به چشم میخورد. متیو متوجه شد که مرگ قریب الوقوع او به او قدرت چشم انداز داده است. چیزهای بی اهمیت زندگی را از بین برده بود و تنها جوهره آنچه واقعاً مهم بود – عشق، ارتباط و زیبایی زنده بودن – بود. با هر پیامی که متیو می گذاشت، احساس می کرد وزنه ای از روی شانه هایش برداشته می شود. انگار بالاخره داشت لایه های ترس و حسرتی را که مدت ها اسیرش کرده بود می ریخت. در آخرین ساعات زندگی، او مصمم بود با خودش و انتخاب هایی که کرده بود صلح کند. او ناشناخته ها را در آغوش می گرفت، هر لحظه را می چشید، و با دانستن این که اصیل زندگی کرده است، آرامش می یافت، حتی اگر انجام این کار تا آخر طول می کشید.